۱۴۰۴ بهمن ۲, پنجشنبه

اوضاع مملکت انقدر خراب است, آنقدر خراب است که نمیشود به هیچچیز امیدی داشت. 

آنقدر کشته اند که واقعا, نه به استعاره از کشته پشته ساخته اند.

عزا پشت عزا

و مردم عزا نمیگیرند

خشمگینتر میشوند.. ما هم لابد همه اینها کممان بود بلند شدیم رفتیم بیمارستان عیادت میم. سرطانش متاستاز داده به ریه , رفته خودش را بستری کرده به امید اینکه عمل کنند و درست شود و تازه حالا فهمیده اند که انقدر توده بزرگ است که عملا ریسک جراحی بیشتر از کاری نکردن است. حالا باید پرتودرمانی کند و امیدوار باشد که جواب بدهد. و من یاد پرتودرمانی مامان و خاله می افتم. و زخمها و دردها و سوختگیها. فقط امیدوارم حالا اینجا حداقل انقدر پیشرفت کرده باشند که درد و زخمش کمتر باشد. 

اما خودش ترسیده بود. گفت برای زندگیمان سه ماه سه ماه برنامه میریزیم و تضمینی هم نیست که واقعا باشم تا سه ماه بعد. اینبار کوتاه تر. اینبار ترسیده بود. برعکس بارهای قبلی کم انرژی بود, لاغر شده بود و نمیتوانست چیزی بخورد.

هنوز نمیفهمم چرا این بلاها باید سر ادمهایی بیاید که بیشتر از همه عاشق زندگی اند و زندگی را بلدند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

اوضاع مملکت انقدر خراب است, آنقدر خراب است که نمیشود به هیچچیز امیدی داشت.  آنقدر کشته اند که واقعا, نه به استعاره از کشته پشته ساخته اند. ع...