اوضاع مملکت انقدر خراب است, آنقدر خراب است که نمیشود به هیچچیز امیدی داشت.
آنقدر کشته اند که واقعا, نه به استعاره از کشته پشته ساخته اند.
عزا پشت عزا
و مردم عزا نمیگیرند
خشمگینتر میشوند.. ما هم لابد همه اینها کممان بود بلند شدیم رفتیم بیمارستان عیادت میم. سرطانش متاستاز داده به ریه , رفته خودش را بستری کرده به امید اینکه عمل کنند و درست شود و تازه حالا فهمیده اند که انقدر توده بزرگ است که عملا ریسک جراحی بیشتر از کاری نکردن است. حالا باید پرتودرمانی کند و امیدوار باشد که جواب بدهد. و من یاد پرتودرمانی مامان و خاله می افتم. و زخمها و دردها و سوختگیها. فقط امیدوارم حالا اینجا حداقل انقدر پیشرفت کرده باشند که درد و زخمش کمتر باشد.
اما خودش ترسیده بود. گفت برای زندگیمان سه ماه سه ماه برنامه میریزیم و تضمینی هم نیست که واقعا باشم تا سه ماه بعد. اینبار کوتاه تر. اینبار ترسیده بود. برعکس بارهای قبلی کم انرژی بود, لاغر شده بود و نمیتوانست چیزی بخورد.
هنوز نمیفهمم چرا این بلاها باید سر ادمهایی بیاید که بیشتر از همه عاشق زندگی اند و زندگی را بلدند...